نخل ولایت -  چهارشنبه ,۶ اردیبهشت , ۱۳۹۱
تعداد بازدید : 295   دسته بندی : اشعار

شعر---نخل-ولایت

نخل ولایت
زهرای من که غصه تو را پیر کرده است
دردا که با تو بازی تقدیر کرده است
تو سینه سوز دردی و من خانه سوز صبر
ما هر دو را زمانه زمین گیر کرده است
آیات درد بر سر و رویم نشسته است
در من ز بس ملال تو تأثیر کرده است
ای نخل سربند ولایت! جفای خلق
غم را به خانه ی تو سرازیر کرده است
آن عزّت گذشته کجا،این ستم کجا
رفتار مردم این همه تغییر کرده است

ادامه شعر در ادامه مطلب …

 ارسال در حدود 23 روز قبل  نویسنده : امید صفائی  ۴ نظر   | ادامه مطلب »
به مناسبت عاشورای ۱۴۳۳ ه.ق -  سه شنبه ,۱۵ آذر , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 257   دسته بندی : اشعار

ashoora90

بحر طویل از زبان امام حسین (علیه السّلام)
اگر از خنجر خون ریز لب تشنه ببرند سرم را،
اگر از تیغ شکافند در این عرصه ی خونین جگرم را،
اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نو ثمرم را،
اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را،
اگر از چار طرف خصم زند بر جگرم تیر،
اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر،
اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم،

متن کامل در ادامه مطلب …

 ارسال در حدود 164 روز قبل  نویسنده : امید صفائی  بدون نظر   | ادامه مطلب »
عرض ادب در تَشَرُّف به آستان رضوی (علیه السّلام) -  شنبه ,۱۶ مهر , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 139   دسته بندی : اشعار

imam-reza

«آبرو آورده»
من دست خالی آمدم،دستِ من و دامانِ تو
سر تا به پا دَرد و غمم ، دردِ من و درمانِ تو
تو هرچه خوبی من بَدَم ، بیهوده بر هَر در زَدم
آخر به این در آمدم باشم کنار خوان تو
من از همه در رانده ام،من رانده ای و امانده ام
یا خوانده یا ناخوانده ام اکنون منم مهمانِ تو
پای من از ره خسته شد،بال و پَرم بشکسته شد
هر در به رویم بسته شد جُز درگه احسانِ تو
گفتم مَنم در می زَنَم،گفتی به تو سر می زنم

 ارسال در حدود 223 روز قبل  نویسنده : امید صفائی  بدون نظر   | ادامه مطلب »
دلسوزی زنجیر -  چهارشنبه ,۱ تیر , ۱۳۹۰
تعداد بازدید : 28   دسته بندی : اشعار

ندارد هیچکس در این دلِ زندان،نشان از من
نه من دارم خبر از خانه ام،نِی خانمان از من
نَسیمی،گر گُذَر می کرد،دل چون غُنچه وا می شد
وَلی آن هم گُریزانست،چون تاب و توان از من
تن من،با دلِ زندان و زندانبان شده هَمرَنگ
پَذیرایی کند با تازیانه – میزبان از من
به حالِ من،دلِ از آهن زنجیر می سوزد
نمی خواهد که گردد دور،زنجیر گِران از من
سَرَم را جُز سر زانو کسی در بَر نمی گیرد
صَبا لُطفی – خَبر بر غمگسارانم رسان از من
در زندان به رویم باز خواهد شد ولی روزی
که نَبوَد هیچ باقی غیر مُشتی استخوان از من
بَر سیل سِتم اِستاده و نَستوه چون کوهم
نمی یابند عجز و لابه،هرگز دشمنان از من
الهی منهم از تو همچو زَهرا مرگ می خواهم
به لب آورده ام جان – گیر،ای جانانه جان از من

« خورشید در سیه چال »
بودی تو اسیر،چارده سال کُجا ؟
گردید اَلِفِ قَدِّ تو چون دال کجا ؟
ای بادِ صَبا برو،به خُفّاش بگوی
خورشید کُجا – قَعر سِیه چال کجا
شاعر:علی انسانی

 ارسال در حدود 330 روز قبل  نویسنده : امید صفائی  ۱ نظر   | ادامه مطلب »
آمدرمضان -  چهارشنبه ,۲۰ مرداد , ۱۳۸۹
تعداد بازدید : 330   دسته بندی : اشعار

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وآن نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وآن کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست
شاعر:مولانا

سوزم ده
یا رب به وفا دل غم اندوزم ده
چون شمع،زبان آتش افروزم ده
هرچیز که خواهی بستانی بستان
سوگندبه سوز اهل دل،سوزم ده

بشکن
ازدور،به من گوشه ی چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن  دور – از “من”
گفتی به دل شکسته جا می گیرم
گر من  دل بشکسته  ندارم،بشکن
شاعر:علی انسانی

 ارسال در حدود 645 روز قبل  نویسنده : امید صفائی  ۳۰ نظر   | ادامه مطلب »